تبليغاتX
خلوت آلوده به دوست
این سر و شکل که به اطوار هزار گونه به نمایش گذاشته ام،

این شور دیوانه وار  که هوس اش بی چاره مانده ،

این روحیه بیمار که دوستش دارم ،

چرا هیچ سر انجامش نیست؟

آتش باره و فتان و نیرنگ باز و  ....

چه نصیب؟

به شادی رفقا دل خوش باشم از طنازی خود؟

پس از  این همه گشت و گذر ،

به کجا بنشینم که اگر چه صدر و سوگلی نباشم،

ماندنی باشم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:36  توسط پانته آ  | 

در تردید بین خواستن ها آنقدر لنگیدی ،

که نخواستن در اطمینانش تو را یافت .

رفتی و به هیچ پیوستی و خاطرت را آسودی که عزیزت ،

بسترش نرم است و سرش گرم .

این همه بی حالی و آنهمه خواستن !

نمی دانستی که نمی شود؟

بدان عزیز !

بخواه عزیز !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:31  توسط پانته آ  | 

مرده چوب چپق  بچه سوسول میز کناری،

بیشتر نگاهم را میبرد .

 تا درخت زنده ای که باد را با برگهایش

به صورتم میزند .

بیچاره عاشق بی صدای من،

چگونه دیگر توجهم را بخواهد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:3  توسط پانته آ  | 

شور بردگی ازشهوت انتفاع غیر مستقل آغاز شد

گاو و خیش و شخم و زمین

انقدر توان داشتند در جذب حوصله ها

که به انتزاع و تخمیر ذهن ها  نمی رسید

هیچ برده ای آزادی نخواست

آزادی را به دم خلق گره زدند که آن یک لقمه نان را هم از برده ها بگیرند

همه مان بی مواجب فعلگی می کنیم

دلم برای نهیب اربابم تنگ شده

که بار وری زمینش را به هیچ نمی فروخت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:25  توسط پانته آ  | 

مگر چند بار میتوان نگاه کرد و تن به آب نزد؟

ببخش عزیز،اگر غرقت شدیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:48  توسط پانته آ  | 

مستی های بی تامل ما ،

نفس یک دقیقه تنها نشستن را مشوش می کند عزیز

سکوت منتظر  لحظه های مجاور

به هزار لغت آشفته مسافر می ارزد

به این سکوت  آرام می سپارم تمام امید ی که برای فردا دارم

خوش به این سبکسرای رنجیده  قدم نهادی

همه نیاز این خلوت به آلودگی نصیب تو باد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:55  توسط پانته آ  | 

 

آنچه برای تو شکست دلت بود از هرزه گویی های من که

به پژواک اعتقادی نداشتم

در من چیزی نمی شکند

له شده

نرم تر میشود

می گریزم آخر از این دادگاه دموکراتیک

به فاشیست خانه ای خواهم رفت که

نگویند و نپرسند

یکسره اعدامم کنند...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط پانته آ  | 

خنک ،خنک ، این سایه میرسد از راه

بحرانِ داغِ مرا، می نشاند از سر لطف،

حرفی نمی زند از  دودِ  آلوده

می گوید: این تحفه از مادرت، ابر است

 از من رسیدِ این وصول، می گیرد

قبل از نرسیدنِ هوش من به مقصودش

می افکند به راهش و خنده اش به هوا...

فریاد میزنم: ای نفسِ سپیدِ عزیز

در دل نهفتن این راز، تابم نیست

تب را دوباره به تن باز میابم

این بار عاشق باد روندهُ درویش....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:17  توسط پانته آ  | 

 

 گوشی نیست اینجا

به کنج خویش میروم

بدرود......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط پانته آ  | 

کله در هم ها!

چه خوشایند است نقش وز وز کرده تان  !

چرا که نتوانیم از بالا بنگریم ؟

گهی هم پشت به زین.

هنر پشت و رو شدن در ما هم هست.

چون سرهای به هم آورده شما

آه  که چه دوست میداشتم  !

روزگار هم پیمانگی و همشانگی را

روزگاری که زین و پشت بودیم همه

بی احتساب دانگ و دقیقه

از این سفر خراب تر و خسته تر باز خواهم گشت عزیز

این سواره بودن و نظاره کردن و دست نبردن به صنم بازی

نمی برد دلم را به آنجا که آبرویم برد ، وقتی می رفت

پای در این وارونگی  و دل  تنگیده همسایگی

میروم

تا شاید این بار هم

کوزه ات را بر سر ما بشکنی و

و استوار بگویی

نوش !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:34  توسط پانته آ  | 

 
" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44">