این شور دیوانه وار که هوس اش بی چاره مانده ،
این روحیه بیمار که دوستش دارم ،
چرا هیچ سر انجامش نیست؟
آتش باره و فتان و نیرنگ باز و ....
چه نصیب؟
به شادی رفقا دل خوش باشم از طنازی خود؟
پس از این همه گشت و گذر ،
به کجا بنشینم که اگر چه صدر و سوگلی نباشم،
ماندنی باشم ...
که نخواستن در اطمینانش تو را یافت .
رفتی و به هیچ پیوستی و خاطرت را آسودی که عزیزت ،
بسترش نرم است و سرش گرم .
این همه بی حالی و آنهمه خواستن !
نمی دانستی که نمی شود؟
بدان عزیز !
بخواه عزیز !
بیشتر نگاهم را میبرد .
تا درخت زنده ای که باد را با برگهایش
به صورتم میزند .
بیچاره عاشق بی صدای من،
چگونه دیگر توجهم را بخواهد؟!
گاو و خیش و شخم و زمین
انقدر توان داشتند در جذب حوصله ها
که به انتزاع و تخمیر ذهن ها نمی رسید
هیچ برده ای آزادی نخواست
آزادی را به دم خلق گره زدند که آن یک لقمه نان را هم از برده ها بگیرند
همه مان بی مواجب فعلگی می کنیم
دلم برای نهیب اربابم تنگ شده
که بار وری زمینش را به هیچ نمی فروخت
ببخش عزیز،اگر غرقت شدیم.
نفس یک دقیقه تنها نشستن را مشوش می کند عزیز
سکوت منتظر لحظه های مجاور
به هزار لغت آشفته مسافر می ارزد
به این سکوت آرام می سپارم تمام امید ی که برای فردا دارم
خوش به این سبکسرای رنجیده قدم نهادی
همه نیاز این خلوت به آلودگی نصیب تو باد...
آنچه برای تو شکست دلت بود از هرزه گویی های من که
به پژواک اعتقادی نداشتم
در من چیزی نمی شکند
له شده
نرم تر میشود
می گریزم آخر از این دادگاه دموکراتیک
به فاشیست خانه ای خواهم رفت که
نگویند و نپرسند
یکسره اعدامم کنند...
بحرانِ داغِ مرا، می نشاند از سر لطف،
حرفی نمی زند از دودِ آلوده
می گوید: این تحفه از مادرت، ابر است
از من رسیدِ این وصول، می گیرد
قبل از نرسیدنِ هوش من به مقصودش
می افکند به راهش و خنده اش به هوا...
فریاد میزنم: ای نفسِ سپیدِ عزیز
در دل نهفتن این راز، تابم نیست
تب را دوباره به تن باز میابم
این بار عاشق باد روندهُ درویش....
گوشی نیست اینجا
به کنج خویش میروم
بدرود......
چه خوشایند است نقش وز وز کرده تان !
چرا که نتوانیم از بالا بنگریم ؟
گهی هم پشت به زین.
هنر پشت و رو شدن در ما هم هست.
چون سرهای به هم آورده شما
آه که چه دوست میداشتم !
روزگار هم پیمانگی و همشانگی را
روزگاری که زین و پشت بودیم همه
بی احتساب دانگ و دقیقه
از این سفر خراب تر و خسته تر باز خواهم گشت عزیز
این سواره بودن و نظاره کردن و دست نبردن به صنم بازی
نمی برد دلم را به آنجا که آبرویم برد ، وقتی می رفت
پای در این وارونگی و دل تنگیده همسایگی
میروم
تا شاید این بار هم
کوزه ات را بر سر ما بشکنی و
و استوار بگویی
نوش !