این خنگ مادر زاد تنها بلد است دور خودش بگردد...
برای دلتنگی خود
به دنبال توجیهی می گردند
نه چاره ای...
این مرام هزار ساله از قابیل رسیده و به ما هم نگاه رحمی ندارد
و ما در سر گشتگی خویش گستاخانه میرویم
این شور دیوانه وار که هوس اش بی چاره مانده ،
این روحیه بیمار که دوستش دارم ،
چرا هیچ سر انجامش نیست؟
آتش باره و فتان و نیرنگ باز و ....
چه نصیب؟
به شادی رفقا دل خوش باشم از طنازی خود؟
پس از این همه گشت و گذر ،
به کجا بنشینم که اگر چه صدر و سوگلی نباشم،
ماندنی باشم ...
که نخواستن در اطمینانش تو را یافت .
رفتی و به هیچ پیوستی و خاطرت را آسودی که عزیزت ،
بسترش نرم است و سرش گرم .
این همه بی حالی و آنهمه خواستن !
نمی دانستی که نمی شود؟
بدان عزیز !
بخواه عزیز !
بیشتر نگاهم را میبرد .
تا درخت زنده ای که باد را با برگهایش
به صورتم میزند .
بیچاره عاشق بی صدای من،
چگونه دیگر توجهم را بخواهد؟!
گاو و خیش و شخم و زمین
انقدر توان داشتند در جذب حوصله ها
که به انتزاع و تخمیر ذهن ها نمی رسید
هیچ برده ای آزادی نخواست
آزادی را به دم خلق گره زدند که آن یک لقمه نان را هم از برده ها بگیرند
همه مان بی مواجب فعلگی می کنیم
دلم برای نهیب اربابم تنگ شده
که بار وری زمینش را به هیچ نمی فروخت
ببخش عزیز،اگر غرقت شدیم.
نفس یک دقیقه تنها نشستن را مشوش می کند عزیز
سکوت منتظر لحظه های مجاور
به هزار لغت آشفته مسافر می ارزد
به این سکوت آرام می سپارم تمام امید ی که برای فردا دارم
خوش به این سبکسرای رنجیده قدم نهادی
همه نیاز این خلوت به آلودگی نصیب تو باد...